خوبی که از حد بگذرد ، ابله خیال بد کند !
نویسنده :
راوی ; ساعت ٥:٥۳ ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱۸
تگ ها :
ما آزموده ایم در این شــــــهر بخت خویش
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
نویسنده :
راوی ; ساعت ۳:۳٧ ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٤
تگ ها :
هنوز زنده ایم و پا برجا !!!!
بر خواهیم گشت به زودی زود ، به امید خدا
نویسنده :
راوی ; ساعت ۸:۳٦ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢۸
تگ ها :
و بالاخره پس از 4 هفته تلاش و کوشش و بحث توانستیم از تمام کلاسهای دانشگاه استفاده نماییم .
دممان گرم باد !
حافظم در مجلسی ، دردی کشم در محفلی
بنگر این شوخی که با خلق صنعت می کنم
نویسنده :
راوی ; ساعت ٧:٤۸ ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٩
تگ ها :
امروز کلاسهای دانشگاه شروع شد .
مثل همیشه اول با مسول آموزش هماهنگ کردم که کلاسهای من بالا برگزار می شه یا پایین . قرار شد که امروز کلاس پایین باشه ، من هم با کمک برادرم رفتم پایین . کلاس اول با خیر وخوشی برگزار شد ، ولی کلاس دوم به علت جمعیت زیاد به سالن بالا منتقل شد .
قرار شد مسئول آموزش با کمک چند تا از بچه ها من رو هم ببرن بالا .
همه رفتن و من تک و تنها موندم پایین !
یک ربع ، نیم ساعت ، چهل دقیقه گذشت ، کلاس شروع شده بود ولی هیچ کس سراغی از من نگرفت !
نسیمی ملایم وارد راهرو می شد ، کلاغه پرید و رفت ، همه سر کلاس بودند جز من !
ســــــــــــــــــــــکوت !
اولش یه کمی دلم برای خودم سوخت ، یادم افتاد تا پنج ، شش سال پیش این چند تا پله نا قابل برام هیچ بود ولی حالا به اندازه یک سد عظیم بود بین من و همکلاسی هام در بالا . بعد یاد حرف خودم افتادم که به یکی از شاگردهام زده بودم :اون روز بهش گفته بودم که جوانمرد کسی که قبل از اینکه ازش کمک بخواهند خودش پیش قدم بشه . بعد یاد امیر کبیر افتادم که چه طور از پشت در ، درس خوند و شد امیر کبیر ! اینجا بود که خندیدم این هم برای خودش یک تجربه بود .
کلاغه دوباره برگشته بود ، هنوز نسیم وارد راهرو می شد ، چقدر ملایم ، چقدر آرام ، چقدر بی خیال ، چقدر آزاد ، خوش به حالت نسیم !
اونروز من یه جور دیگه ای کلاغ و نسیم رو دیدم . شاید هیچ کدوم از بچه ها اونطوری به نسیم و کلاغ نگاه نکرده باشند !!
نویسنده :
راوی ; ساعت ٩:٢٩ ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱۸
تگ ها :
11 آذر 1381 :
راهرو تاریک بود ، با صدای حرکت چرخ بر روی سنگفرش به هوش آمد ، در انتهای راهرو اتاقی روشن بود . گاه چشمانش را می گشود ، توان باز کردن پلکها را نداشت ، مردانی سبز پوش را دید ، تخت ایستاده بود !
درون اتاق روشن بود و او همچون بچه آهویی ناتوان گرفتار شده بود .
دکتر گفت : خوب می شوی !
با این جمله به خواب رفت ، خواب که نه ! فرو ریخت ، آرزوها ، امید ها ، آینده ، جوانی ، زیبایی ، عشق ... همه فرو ریخت .
چه روزی بود ! چقدر فاصله 11 آذر تا 12 آذر کوتاه است !
آنروز کس دیگری بود و امروز به جمعی پیوسته بود . چقدر فاصله ها کوتاه است ، اتفاقات چقدر عجیب هستند از 11 آذر تا 12 آذر ، از خواب تا بیداری ، از عشق تا نفرت ...
حالا سالهاست که از آن روز می گذرد و او به مانند کشتی ای ناخدا گم کرده می ماند در میان بیابانی عظیم اسیر و سردر گم .هنوز هم دل کشتی هوای دریا را دارد ، هنوز هم آرزوی نسیم دریا را در سر می پروراند ، به یاد آنروز که آزاد می رفت ، موجها را می شکست و پریان دریایی چه مشتاقانه اورا به سوی خود فرا می خواندند ...
امان از این بیابان ، امان از این کویر ، کاش آسمان ببارد ، آنقدر ببارد تا کشتی دوباره به دریا برسد ، کاش آنقدر باران ببارد که بیابان دریایی عظیم شود ،
کاش باران ببارد ....
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
قرار بود یک سالی این داستان ادامه داشته باشه ولی چون یاد آوری بعضی از خاطرات خیلی سخت و ناراحت کننده است ناچار بخش زیادی از این داستان واقعی حذف شد . شاید در فرصتهای دیگری قسمتهایی از آن رو به صورت پراکنده گذاشتم . نمی دونم شاید اگر باران ببارد ...
نویسنده :
راوی ; ساعت ۱:٢٩ ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٦